307. شیراز
آقو رفتیم شیراز ... با مرضی اینا قرار گذاشتیم و جمعه صبح زود راه افتادیم ... زیاد اذیت نکردی ... چون تو جاده از رانندگی بقیه میترسم باید تو صندلی میبودی حتما ... برای اینکه حوصله ت سرنره با جدیت بازی میکردی :)) خیلی بانمک با ژست نشسته بودی و بازی میکردی و من خیالم راحت بود ... البته دستات رو از تو کمربند دراوردی ولی همون کمربند هم کفایت میکرد برام ...
1 هفته اونجا بودیم و بد نگذشت ... با کیانا و سارینا اتیش سوزوندی :* مرضی به تو میگفت امیتیس عزیزم بعد سارینا بهش برخورد که چرا به همه میگی عزیزم به من نمیگی :)) قهر کرده بود رو تاب نشسته بود من پیشش نشسته بودم میگفت : آرام جون برم میخوام تنها باشم خخخخخ اونم با اون حالت بانمک حرف زدنش :)))
یه روز رفتیم حافظیه و سعدیه ... بعد تو حافظیه از رو یکی از سنگهای حکاکی شده پرت شدی و پیشونی و دماغت زخم شد :( طفلکی من :* ولی الان که اینو مینویسم خوب شده و زخمش هم ریخته از رو مماخت :*
2 روز اخر هم بارونی بود ولی روز برگشتمون افتاب خوبی بود :)
صبح از خواب پامیشدی یرفتی جلوی در ورودی و با جدیت دد میخواستی! خدا کنه این عادت از سرت بیفته :))
ولی درکل بچه ی خوبی بودی و ازت راضیم :* فکر میکردم راه طولانی اذیتم کنی ولی طبق گفته ی بابات که از قبل از تولدت میگفت خانومییییی :*




307. شیراز
